این دوتا کاریکاتور است که در سال ۷۷ کشیده شده
در خانه کاریکاتور - کلاس آقای علی جهانشاهی

** آب دریا را چو نتوان سر کشید
هم به قدر کوزه ای باید کشید **

پ.ن : یه روز داشتم کارهای هنری خودم رو جمع و جور می کردم و آلبومی درست کنم که به این کاریکاتورها برخوردم برام خیلی عجیب بود که چطور اون موقع دوست داشتم برم کلاس کاریکاتور ! یعنی اون موقع به کاریکاتور علاقه داشتم ؟؟؟ الان می بینم ذوق کار کردنش رو ندارم ولی فکر می کنم اون موقع چون کارهای آقای علی جهانشاهی و آقای بزرگمهر حسین پور رو می دیدم که به کاریکاتور علاقه پیدا کردم اما حیف که نتونستم ادامه بدم به دلیل فشار درس و دانشگاه... پس الان رشته مورد علاقه ام فقط فقط نقاشی می باشد د د د د د .....! ![]()
راستی آقای علی جهانشاهی ایران هستن ؟ کجا هستن که خبری ازشون نیست ؟؟؟

چه باور تلخی ، دیگر مهران قاسمی را هرگز نخواهیم دید و درست در همین لحظه هاست که شاعر با شعرش به سراغت می آید و آتشی در وجودت دوباره زبانه می کشد ... سپیده دم که بیاید اولین روز، روزهای بی مهران را سپری خواهیم کرد . نمی دانم تا به حال پیش آمده که به ( گل ) بنشیند؛ بله شما را می گویم و حالا خودم را می بینم که به ( گل ) نشسته ام ، آدم که رفیقش را از دست می دهد همین طور می شود. روزگار کند پیش می رود و انگار همه چیزت را از دست داده ای ، مهران که تمام مهربانی اش در پهنای صورتش جاری بود ، هرچه بود در همین صورتش خلاصه شده بود ، صورتی که سیرت بی نقصش را برای ما آشکار می کرد. این بغض لعنتی هم که امان نمی دهد ... تحریریه روزنامه در سکوتی رویایی فرو رفته و بچه ها با نگاهی دزدیده به میز مهران قاسمی نگاه می کنند و تحمل این دیدار را ندارند و بازهم سر در گریبان می کندد و این بار مهران است که با همان صورت زیبایش به پهنای همان مهربانی اش رو به همه خوبی ها به بچه ها نگاه می کند و لبخند می زند و شاید او هم این بار این شعر را برای ما باز می خواند :
** سپیده که سر بزند روزهای بی مرا آغاز خواهید کرد **
(حجت سپهوند )
نوشته ای از سید مهران قاسمی در سی امین سالروز زندگی
چشمانم را دیگر نمی بندم
سه دهه پیش، بعداز اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود که پدرم می گوید مدتی بعداز نامگذاری من و انتخاب نام ( مهران ) مردد شده بود که شاید بهتر بود نام سید مهدی را برایم برمی گزید. از دیروز ظهر سی ساله شده ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی ! هزار کارناکرده دارم و هزار افسوس برای آنچه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آنچه که گاه انجام داده ام .
اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می چرخید، شاید فرصت برای جبران از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بی رحم زمانه باید به بازی برد و باخت تن بدهی و یا همه چیز را به دست آوری و یا از دست رفته ببینی . صادقانه می گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده ، قدر فرصت هایش را و تمام لحظاتش را می دانم و به این باور رسیده ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته اند . حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آنقدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم !
این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا ، زاده یک روز هستیم ؛ روزی در میانه فروردین ماه .
دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست ، فرصتی برای چشم بستن نیست !
1۹ فروردین 1386

** پی نوشت : حدود ساعت 6 عصر بود که در سایت .... یه وبلاگی رو پیدا کردم که به این خبر رسیدم ، بی اختیار گریه کردم و فکر کنم یه ساعت بود که اشک می ریختم چون واقعا دلم سوخت برای مهران قاسمی جوانی سی ساله که مرگ زود به سراغش اومده بود . خدا اورا بیامرزد و روحش همیشه شاد ...
دلیل اشک ریختن من این بود که ما جوانها چرا باید غم و غصه زیادی داشته باشیم و شادی ها رو کم ببینیم ؟ چه کنیم ؟ قدر سلامتی رو باید بدونیم ... !
باید فرصت ها رو غنیمت شمرد ....
نمی دونم چی دارم می گم !!!!!!!!
آری باید فرصت ها رو غنیمت شمرد .... ای خدا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ![]()





*** نمونه ای از کارهامه که برای دانشگاه کار کرده بودم اما نمی دونم برای چه کاری کشیده شده ؟ عجیبه که مغزم خوب کار نمی کنه !!! ولی من این کارها رو دوست دارم و دلم میخواد الان هم مثل اینا کار کنم اما نمی تونم !!!